بچاقچیلغتنامه دهخدابچاقچی . [ ب ُ ] (اِخ ) از ایلات کرمان . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 95). نام طایفه ای از ایلات کرمان که در کوهستان بلورد میان سیرجان و بافت سکونت دارند. رؤسای معر
بچاقلغتنامه دهخدابچاق .[ ب ُ ] (ترکی ، اِ) کارد. (غیاث اللغات ) چاقو. تیغ. کارد که آلت بریدن است . (فرهنگ نظام ) : شب فراق خروس سحر نفس نکشیدخوش آن زمان که سرش را ببرم از بچاق .
چاقو کشلغتنامه دهخداچاقو کش . [ ک َ / ک ِ ] (نف مرکب ) چاقوکشنده . بازکننده ٔ تیغه چاقو برای زدن . کسی که مردم را با چاقو تهدید و گاهی مجروح و مقتول میکند تا نقدینه ٔ آنان را بگیرد
ارسلولغتنامه دهخداارسلو. [ ] (اِخ ) طائفه ای از ایل بچاقچی ، از طوایف کرمان و بلوچستان و مرکب از 100 خانوار است . و سردسیر آنان شریف آباد پل بورس و گرمسیر اوادز میباشد.
اسطوریلغتنامه دهخدااسطوری . [ اُ ] (اِخ ) طایفه ای از ایل بچاقچی ، از طوایف کرمان و بلوچستان . مرکب از 40 خانوار است . سردسیر، اسطور. گرمسیر، مزرج . یکی از قراء سیرجان میباشد. (جغ
چهارگنبدیلغتنامه دهخداچهارگنبدی . [ چ َ گُم ْ ب َ ] (اِخ )طایفه ای از ایل بچاقچی کرمان . (جغرافیای سیاسی کیهان ص 95). طایفه ای از ایل بچاقچی از طوایف کرمان و بلوچستان و مرکب از 120 خ