بهافرهنگ مترادف و متضاد۱. ارزش، ثمن، قیمت، ارز، ارج، مظنه، نرخ ۲. ارج، قدر، قرب، منزلت ۳. تاوان ۴. جلا، درخشندگی، درخشش، رونق ۵. شکوه، فر ۶. جلال، عظمت ۷. جمال، زیبایی ≠ زشتی ۸. حسن،
اخشفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبها؛ ارزش؛ قیمت: ◻︎ خود فزاید همیشه مهر فروغ / خود نماید همیشه گوهر اخش (عنصری: ۳۳۷).
بها افکندنلغتنامه دهخدابها افکندن . [ ب َ اَ ک َدَ ] (مص مرکب ) بقیمت آوردن . ارزش چیزی را تعیین کردن : ده هزار گوسفند از آن من که بدست وی است میش و بره درساعت که این نامه بخواند در ب
بها کردنلغتنامه دهخدابها کردن . [ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) قیمت کردن . (فرهنگ فارسی معین ). اثمان . استیام . تساوم . مساومه . (یادداشت بخط مؤلف ) : متاع نیکوی برکار میدیدبها میکرد چ