بلغنلغتنامه دهخدابلغن . [ ب ِ ل َ ] (ع اِمص ) بلاغت . || (ص ) نمام و سخن چین . و شخصی که سخن برخی از مردم را نزد برخی دیگر برد. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ).
بلغنائملغتنامه دهخدابلغنائم . [ ب ُ غ َ ءِ ] (اِخ ) صورتی است از ابوالغنائم ، که کنیه ٔ اشخاص است : اولاً کل کیا بزرگمید ملعون است و... هته ٔ دزد (هندزرد) بلغنائم گوره خر اصفهانی ع
بلغندلغتنامه دهخدابلغند. [ ب ُ غ ُ ] (ص ) فراهم آورده و بر بالای هم نهاده . (برهان ) (آنندراج ). جمعنموده و بالای هم نهاده و فراهم آمده . (هفت قلزم ). بلغد. بلغده . بلغنده . و رج
بلغنلغتنامه دهخدابلغن . [ ب ِ ل َ ] (ع اِمص ) بلاغت . || (ص ) نمام و سخن چین . و شخصی که سخن برخی از مردم را نزد برخی دیگر برد. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ).
بلغنائملغتنامه دهخدابلغنائم . [ ب ُ غ َ ءِ ] (اِخ ) صورتی است از ابوالغنائم ، که کنیه ٔ اشخاص است : اولاً کل کیا بزرگمید ملعون است و... هته ٔ دزد (هندزرد) بلغنائم گوره خر اصفهانی ع
بلغندلغتنامه دهخدابلغند. [ ب ُ غ ُ ] (ص ) فراهم آورده و بر بالای هم نهاده . (برهان ) (آنندراج ). جمعنموده و بالای هم نهاده و فراهم آمده . (هفت قلزم ). بلغد. بلغده . بلغنده . و رج
بلغندرلغتنامه دهخدابلغندر. [ ب َ غ َ دَ ] (ص ) کلمه ایست که در مدح و ثنا و هم در دشنام استعمال می کنند. (از برهان ) (ناظم الاطباء).
بلغندرلغتنامه دهخدابلغندر. [ ب ُ غ َ دَ ] (ص ) بی قید و بی دیانت . (برهان ) (آنندراج ) : بر زرو سیم مردمان اندرهست بر اعتقاد بلغندر. کمال اسماعیل (از آنندراج ).|| (اِ) نام ملحدی ا