بارناؤللغتنامه دهخدابارناؤل . (اِخ ) شهری است به روسیه در سیبری به کنار نهر اوب دارای 255000 تن سکنه میباشد. صنایعش ، نساجی و محصولات شیمیایی و استخراج و تصفیه و استعمال فلزات و د
فرشوکارلغتنامه دهخدافرشوکار. [ فْرَ / ف ِْ رَ ش ُ ] (اِ) در بعضی روایات سریانی مثل اقوال تئودر بارکنائی و آذرهرمزد آمده است که زردشتیان در ازاء چهار عنصر به اصول اربعه ٔ ذیل معتقد
اسراءلغتنامه دهخدااسراء. [ اِ ] (ع مص ) بشب راه رفتن .(غیاث ). بشب رفتن . (تاج المصادر بیهقی ). سری . مسری . || در سراة درآمدن . بسوی سراة شدن . (منتهی الارب ). || نزدیک شدن هنگا
معراجلغتنامه دهخدامعراج . [ م ِ ] (ع اِ) نردبان . مَصعَد. مَعرَج . مِعرَج . ج ، معاریج . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آلت عروج و آن نردبان است . (غیاث ) (آنندراج ). نردبان و
حرانلغتنامه دهخداحران . [ ح َرْ را ] (اِخ ) هاران . یاقوت گوید: شاید فَعّال یعنی صیغه ٔ مبالغه باشد از حَرَن َ الفرس ، آنگاه که نافرمانی کند و باشد که فَعْلان بود از حَرّ، به مع