بو کشیدنلغتنامه دهخدابو کشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) بوی چیزی را از دور استشمام کردن . || دریافتن نشان چیزی . (فرهنگ فارسی معین ).
بو کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: مادۀ آلی بو کردن، بو کشیدن، بوییدن، نفسکشیدن کشف کردن بو دادن، اسپند دود کردن، دود دادن
بو کردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. استشمام کردن، بو کشیدن، بوییدن ۲. بدبو شدن، متعفن شدن ۳. له شدن، فاسد شدن