بو داشتنلغتنامه دهخدابو داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) دارای بوبودن . || نشانه و اثر داشتن : او ز یکرنگی عیسی بو نداشت وز مزاج خم عیسی خو نداشت .مولوی .
بودیکشنری فارسی به انگلیسیboo, bouquet, breath, odor, savor, savour, scent, smack, smell, snuff, trail, waft, whiff, wind
واگیر داشتنلغتنامه دهخداواگیر داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) سرایت داشتن . مسری بودن . (ناظم الاطباء). هر بیماری است که از بوی آن دیگری هم گیرد به تازی مسری . (آنندراج ). بو داشتن . (یاددا
مسریلغتنامه دهخدامسری . [ م ُ ] (ع ص ) سرایت کننده . (ناظم الاطباء). که سرایت کند. که تعدی کند. واگیردار. بودار.مُعدی . (مسری ظاهراً غلط است و ساری و ساریه صحیح است ). (یادداشت
smellدیکشنری انگلیسی به فارسیبو، بویایی، استشمام، رایحه، شامه، بوکشی، بوییدن، بو کردن، بو دادن، رایحه داشتن، حاکی بودن از
بو کردنلغتنامه دهخدابو کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از کسب کردن بو. (آنندراج ). بوی چیزی را استشمام کردن . بوییدن . (فرهنگ فارسی معین ).بوئیدن . استشمام . (یادداشت بخط مؤلف