بجناک ترکلغتنامه دهخدابجناک ترک . [ ب ِ ؟ ت ُ ] (اِخ ) ناحیتی است ، مشرق او حدود غوز است و جنوبش حدود برطاس و براذاس و مغربش حدود مجفری و روس و شمالش روثاست و این ناحیت با همه ٔ احوا
بجناک خزرلغتنامه دهخدابجناک خزر. [ ب ِ ؟ خ َ زَ ] (اِخ ) ناحیتی است ، مشرق وی کوه خزران است و جنوب وی آلانست و مغرب وی دریای ِ گرز است و شمال وی مروات است و این گروهی بودند ازقدیم از
گندیدهلغتنامه دهخداگندیده . [ گ َ دی دَ / دِ ] (ن مف ) گنده . بدبو. متعفن . مسنون . فَرْغَند. بوناک . بویناک : دیگر روز روی او آماس کرد و آب گندیده از گوش و بینی او جاری شد. (قصص
ضغیطلغتنامه دهخداضغیط. [ ض َ ] (ع ص ، اِ) چاه گَنده ٔ پر از گل و لای سیاه در پهلوی چاه خوش آب و پاکیزه که آن را هم تباه و بویناک گرداند. (منتهی الارب ).چاه گنده در پهلوی چاه خوش
بوفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = بوییدن۲. (اسم) آنچه بهوسیلۀ بینی و قوۀ شامه احساس میشود؛ رایحه.۳. (اسم) [مجاز] اثر.۴. (اسم) [قدیمی، مجاز] امید. بو برداشتن: (مصدر لازم) [قدیمی] بو گرفتن؛