بولهبلغتنامه دهخدابولهب . [ ل َ هََ ] (اِخ ) ابولهب : تبت یدا امامک روزی هزار بارکاین فعل از وی آمد نامد ز بولهب . ناصرخسرو.بولهب با زن به پیشت میرود ای ناصبی بنگر آنک زنْش را در
بولهواژهنامه آزاددختر خاله یا پسر خاله (افغانی) [بُ لَ ] (اِ) پسر خاله، دختر خاله. این واژه در میان هزاره ها کاربرد دارد.
بولوبودیونلغتنامه دهخدابولوبودیون . (معرب ، اِ) لغتی است یونانی و معنی آن بعربی ، کثیرالارجل باشد؛ یعنی بسیارپا. و آنرا بفارسی بسپایک خوانند و معرب آن ، بسفایج است و آن دوایی است مشهو
بولةلغتنامه دهخدابولة. [ ب ُ وَ ل َ ] (ع ص ) بسیار کمیزاندازنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
لهبیلغتنامه دهخدالهبی . [ ل َ هََ ] (ص نسبی ) منسوب است به لهب (بولهب )، عموی پیغمبر اکرم . (سمعانی ).
اتبلغتنامه دهخدااتب . [ اَ ت َب ب ] (ع ن تف ) اَخسر.- امثال :اَتَب ﱡ من ابی لهب ؛ زیانکارتر از بولهب .
بدنسبلغتنامه دهخدابدنسب . [ ب َ ن َ س َ ] (ص مرکب ) بدنژاد. که اصل و نسب بدی دارد : کید حسود بدنسب با چون تو شاه دین طلب خاری است جفت بولهب در راه طاها ریخته .خاقانی .
بندختلغتنامه دهخدابندخت . [ ب ُ دُ ] (اِ) چهره و روی . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). چهره . (جهانگیری ) (رشیدی ). || چهره ٔ بولهبان وقت یعنی مخالفان دین و برباطل . (شرفنامه ٔ
اشرفیلغتنامه دهخدااشرفی . [ اَ رَ ] (اِخ ) سمرقندی ، سیدمعین الدین . از شاعران و عالمان عصر خود بود و بسال 595 هَ . ق . در سمرقند درگذشت . از اوست :یک شب به سوز روز کن و صبحدم بر