بوزرجمهرلغتنامه دهخدابوزرجمهر. [ زَ م ِ ] (اِخ ) نام وزیر انوشیروان . (از فهرست ولف ). بزرگمهر. (فرهنگ فارسی معین ) : برفتند یکسر پرآژنگ چهربیامد بر شاه بوزرجمهر. فردوسی .بیامد نهم
بوذرجمهرلغتنامه دهخدابوذرجمهر. [ ذَ ج ُ م ِ ] (اِخ ) وزیر انوشیروان . رجوع به بزرجمهر و بزرگمهر شود.
بزرجمهر قسیمیلغتنامه دهخدابزرجمهر قسیمی . [ ب ُ زُ م ِ رِ ق َ ] (اِخ ) از عروضیان و ادیبان عجم . رجوع به المعجم فی معاییر اشعار العجم ص 135 شود.
بزرجمهر بختگانلغتنامه دهخدابزرجمهر بختگان . [ ب ُ زُ م ِ رِ ب َ ت َ ] (اِخ ) بزرگمهر پسر بختگان ، حکیم مشهور ایرانی ، وزیر انوشیروان که بنابر مشهور بسیارعقل و سدیدالرأی بود، و سخنان حکمت
بزرجمهر حکیملغتنامه دهخدابزرجمهر حکیم . [ ب ُ زُ م ِ رِ ح َ ] (اِخ ) بزرگمهر، وزیر دانشمند انوشیروان . رجوع به چهارمقاله ص 176 و بزرجمهر بختگان و بزرگمهر شود.
بزرجمهر قمیلغتنامه دهخدابزرجمهر قمی . [ ب ُ زُ م ِ رِ ق ُ ] (اِخ ) از عروضیان و ادبای ایرانی ، از مردم قم . رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
بزرجمهرلغتنامه دهخدابزرجمهر. [ ب ُ زُ ج ُ م ِ ] (اِخ ) معرب بزرگمهر وزیر نوشیروان . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). وزیر نوشیروان . (شرفنامه ٔ منیری ). صاحب غیاث و به تبع او آن
نردلغتنامه دهخدانرد. [ ن َ ] (اِ) بازیی است معروف از مخترعات بوزرجمهر که در برابر شطرنج ساخته و بعضی گویند نرد قدیم است اما دو کعبتین داشته ، دوی دیگر را بوزرجمهر اضافه کرده اس
دادبرزمهرلغتنامه دهخدادادبرزمهر. [ ب ُ م ِ ] (اِخ ) ظاهراً دادبرزمهر یا دادبرزمتر از وزراء و مستشاران و درباریان عمده ٔ انوشیروان بوده است و شاید بزرگمهر بختگان ، (بوزرجمهر وزیر انوش
فزاینده مهرلغتنامه دهخدافزاینده مهر. [ ف َ ی َ دَ / دِ م ِ ] (ص مرکب ) آنکه مهر افزاید و دوستی را برانگیزد : بدو گفت شاه ، ای فزاینده مهرکه گفت این ترا؟ گفت بوزرجمهر. فردوسی .رجوع به ف
پوشیده چهرلغتنامه دهخداپوشیده چهر. [ دَ / دِ چ ِ ] (ص مرکب ) مستور. روی پوشیده . || مخفی . نهان . مبهم : بدل گفتم این راز پوشیده چهرنبیند مگر جان بوزرجمهر.فردوسی .
خوب گفتارلغتنامه دهخداخوب گفتار. [ گ ُ] (ص مرکب ) خوش گفتار. خوش سخن . خوش بیان : از آن خوبگفتار بوزرجمهرحکیمان همه تازه کردند چهر.فردوسی .