بوذلغتنامه دهخدابوذ. (اِخ ) کوهی است به سراندیب که آدم علیه السلام بر وی هبوط کرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). بعضی جبل نوذ را که بهند است و گویند آدم بدان جا هبوط کرده است ، بو
بوذلغتنامه دهخدابوذ. [ ب َ ] (ع مص )ستم کردن بر مردم . || محتاج گشتن . || فروتنی نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
بوضلغتنامه دهخدابوض . [ ب َ ] (ع مص ) مقیم شدن بجایی و لازم گرفتن آنرا. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || به شدن روی کسی از کلف . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الا
بوظلغتنامه دهخدابوظ. [ ب َ ] (ع مص ) انداختن منی در رحم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). || فربه شدن بعد از لاغری . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از ا
بوزکلغتنامه دهخدابوزک . [ ب َ زَ ] (اِ مصغر) بوز است . و آن سبزیی باشد که بسبب رطوبت بر روی نان و گلیم و پلاس و امثال آن بندد. (برهان ). بوز. (آنندراج ). سبزیی یا سپیدیی پنبه ما
بوزهلغتنامه دهخدابوزه . [ زَ / زِ ] (اِ) شرابی باشد که از آرد برنج و ارزن و جو سازند و در ماوراءالنهر و هندوستان بسیار خورند. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (آنندراج ). شراب بر