بودلفلغتنامه دهخدابودلف . [دُ ل َ ] (اِخ ) حکمران اران ممدوح اسدی : اسدی را که بودلف بنواخت طالع و طالعی بهم درساخت . نظامی .رجوع به ابودلف کرکری شود.
چهاربختانلغتنامه دهخداچهاربختان . [ چ َ ب ُ ] (اِخ ) نام یکی از مقربان امیر احمدبن عبدالعزیزبن دلف بن ابی دلف العجلی امیر اصفهان و کرج بودلف و گلپایگان در قرن سوم هجری قمری : شخصی از
درجوشیدنلغتنامه دهخدادرجوشیدن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) جوشیدن . غوغا کردن . طغیان کردن . سر کشیدن . از هر سوی فرازآمدن : اگر این مرد خود برافتد خویشان و مردم وی [ بودلف عجلی ] خاموش ن
ابودلفلغتنامه دهخداابودلف . [ اَ دُ ل َ ] (اِخ ) ظاهراً نام پدر علی دیلم دهقان طوسی است ، که حکیم جلیل بلقاسم فردوسی در قطعه ٔ ذیل ایادی او را نسبت بخود می ستاید:از آن نامور نامدا
کارآمدگیلغتنامه دهخداکارآمدگی . [ م َ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) عمل کارآمد : من [معتصم ] او را [ افشین ] هیچ اجابت نمیکردم از شایستگی و کارآمدگی بودلف . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 170).- به
مکرماًلغتنامه دهخدامکرماً. [ م ُ ک َرْ رَ مَن ْ ] (ع ق ) باتکریم . بااحترام . به عزت : صواب آن است که عزیزاً و مکرماً بدان قلعت مقیم می باشد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 9). معتصم گفت ح