بو بردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. استنباط کردن، اطلاع حاصل کردن، پی بردن، خبردار شدن، حس کردن، در یافتن، فهمیدن، متوجه شدن، مطلعشدن، ملتفت شدن ۲. احساس کردن ۳. استشمام کردن ۴. بو خوردن
بو بردنلغتنامه دهخدابو بردن . [ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) احساس کردن و واقف شدن وخبردار گردیدن و پی بردن . (ناظم الاطباء). احساس کردن . ادراک کردن . فهمیدن . واقف شدن . خبردار گردیدن بطو
فهمیدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. ادراک، دانستن، درک کردن، دریافتن، شناختن ۲. آگاهییافتن، مطلعشدن، واقفشدن ۳. احساس کردن، باخبرشدن، بوبردن، خبردارشدن
بوفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = بوییدن۲. (اسم) آنچه بهوسیلۀ بینی و قوۀ شامه احساس میشود؛ رایحه.۳. (اسم) [مجاز] اثر.۴. (اسم) [قدیمی، مجاز] امید. بو برداشتن: (مصدر لازم) [قدیمی] بو گرفتن؛
بو شنیدنلغتنامه دهخدابو شنیدن . [ ش ِ دَ ] (مص مرکب ) بوی بدماغ رسیدن . || مطلع شدن . مرادف بو بردن . || احساس کردن و درک کردن : هرکه نشنیده ست روزی بوی عشق گو به شیراز آی و خاک ما
بوبردلغتنامه دهخدابوبرد. [ ب ُ ] (اِ) بلبل را گویند که بتازی عندلیب خوانند. (برهان ). بلبل . (انجمن آرا) (رشیدی ). بوبر. بوبردک . بلبل . (فرهنگ فارسی معین ) : نمیدانی که سیمرغم ک