بوءلغتنامه دهخدابوء. [ ب َوْء ] (ع مص ) اقرار کردن و اعتراف نمودن : باء بذنبه و باء بحقه . || گناه کردن . || برابر ساختن خون قاتل را به خون قتیل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (نا
بوآفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهنوعی مار بزرگ، بیزهر، و زندهزا، که دارای آثاری از دست و پا بهصورت زائده، و دندانهای پیش بالایی بلند، که با پیچیدن به دور جانوران کوچک آنها را شکار میکند
بوآلغتنامه دهخدابوآ. (اِ) مار عظیم الجثه ای از رسته ٔ ماران بی زهر که پنج گونه از آن شناخته شده و در آمریکای شمالی و جنوبی و جزایر آنتیل و هندوستان و هندوچین و مجمعالجزایر مالز
بوالغتنامه دهخدابوا. [ ب َوْ وا ] (ع اِ) گویا مخفف بویا بمعنی معطر باشد. گوز بوا. قصب بوا؛ قصب الزیره . قصب الطیب . (یادداشت بخط مؤلف ).جوز بوا؛ جوز هندی . (از ناظم الاطباء).
بواءلغتنامه دهخدابواء. [ ب َ ] (ع ص ) برابر. یقال : دم فلان بواء بدم فلان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). معادل . (اقرب الموارد). دم فلان بواء لدم فلان ؛ ای معادل له
اعترافلغتنامه دهخدااعتراف . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) خبر دادن کسی را از نام و حال و صفت خود. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). از نام و کار خود کسی را خبر کردن . (از اقرب الموارد): ا
متبوءلغتنامه دهخدامتبوء. [ م ُ ت َ ب َوْ وَ ] (ع اِ) (از «ب وء») جای باش . (منتهی الارب ) (آنندراج ).جائی که در آن گاو را نگاه می دارند و جای باش ستور. || آنجای از زهدان که در آن
بیئةلغتنامه دهخدابیئة. [ ءَ ] (ع اِ) (از ب وء) جای دهی و فرودآوری . (منتهی الارب ). جای فرودآوری . (ناظم الاطباء). النزول . (اقرب الموارد). || جای باش و منزل . (منتهی الارب ). ج
مباءةلغتنامه دهخدامباءة. [ م َ ءَ ] (ع اِ) (از «ب وء») جای باش . (منتهی الارب ) (آنندراج ). منزل . (مهذب الاسماء) (اقرب الموارد). آرامش جا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). خانه و من