بهفرهنگ مترادف و متضاد۱. به سمت، به سوی، به طرف، به مقصد ۲. برای، به قصد، به منظور ۳. با، بوسیله ۴. سوگند به، قسم به
کوه کوبلغتنامه دهخداکوه کوب . (نف مرکب ) آنکه کوه را بکوبد و بکند. (فرهنگ فارسی معین ). || کوبنده و خردکننده ٔ کوه : بزیر اندرون آتش و نفت و چوب زبر گرزهای گران کوه کوب . فردوسی .
فلیکلغتنامه دهخدافلیک . [ ف َ ] (اِ) تیر دوشاخ بود. (یادداشت مؤلف ): فلنگ . بیلک : فلیکش بیشه بر شیران قفس کردکمندش دشت بر گوران خباگاه . دقیقی .به کوه برشد و اندر نهاله گه بنش
دریاگذارلغتنامه دهخدادریاگذار. [دَرْ گ ُ ] (نف مرکب ) دریاگذارنده . گذرکننده از دریا. دریابر. که از دریا عبره کند و بگذرد : خسرو فرخ سیر بر باره ٔ دریاگذاربا کمند اندر میان دشت چون
هم عنانلغتنامه دهخداهم عنان . [ هََ ع ِ ] (ص مرکب ) دو سوار که با یک سرعت و به یک راه روند. || همراه و برابر و هم سیر. (برهان ) : شادی و سلامتی و رادی با تو همه ساله هم عنان باد.مس
پشتلغتنامه دهخداپشت . [ پ ُ ] (اِ) قسمت خلفی تن از کمر به بالا. ظهر.اَزْر. قرا. قری . قَروان و قَرَوان . حاذ. مطا. قصب .سَراة. قَرقَر. قِرقری ّ. (منتهی الارب ) : پشت خوهل سر تو