ویر داشتنلغتنامه دهخداویر داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) هوس داشتن . میل مفرط داشتن . اشتیاق داشتن . رجوع به ویر شود.
ویر گرفتنلغتنامه دهخداویر گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) میل شدید یافتن . هوس مفرط پیدا کردن : فلانی به سیگار ویرش گرفته است ؛ خواستار اوست و بدان پرداخته است . رجوع به ویر (اِ) ش
ویرلغتنامه دهخداویر. (اِ) بیر. بر. از ویر؛ یعنی ازحفظ کردن و به خاطر نگاه داشتن . (برهان ). || حفظ. حافظه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : بپرسید نامش ز فرخ هجیربگفتا که نامش ندارم به
ویرسواریurge surfingواژههای مصوب فرهنگستانشیوهای از مدارا که در آن به مُراجع آموزش داده میشود تا بدون تسلیم شدن به ویر یا جنگیدن با آن از شدت ویر بکاهد و بر آن مسلط شود
ویرلغتنامه دهخداویر. (اِخ ) نام دهی است از مضافات اردبیل . (برهان ). در رشیدی آمده :دهی است از مضافات اصفهان . غزالی گوید : دل ز من بردند و دارندش به دام زلف بندلاله رخساران وی