دودرنگلغتنامه دهخدادودرنگ . [ رَ ] (ص مرکب ) تیره به رنگ دود. دودی : بدو گفت کاین دودرنگ درازنشسته بر این ابلق سرفراز. فردوسی .کند ز اهرمن دودرنگ خاکسترچو سازد آتش و قاروره ز آسما
دودگنلغتنامه دهخدادودگن . [ گ ِ ] (ص مرکب ) به رنگ دود. دودی . رنگ وبوی دود گرفته . (یادداشت مؤلف ): ثوب دخن ؛ جامه ٔ دودگن . (مهذب الاسماء) : و دیگر باید که کاغذ اسفید بر کنار
دودگونلغتنامه دهخدادودگون . (ص مرکب ) دودی . به رنگ دود. دودرنگ . (یادداشت مؤلف ). ادکن . (زمخشری ). دودفام . تیره . تار.
دودیلغتنامه دهخدادودی . (ص نسبی ) هر چیز منسوب و مربوط به دود. از دود. (یادداشت مؤلف ). || منسوب به بخار.- ماشین دودی ؛ (در تداول عامه ) مقابل ماشین اسبی . ماشینی که با بخار آ