بهفرهنگ مترادف و متضاد۱. به سمت، به سوی، به طرف، به مقصد ۲. برای، به قصد، به منظور ۳. با، بوسیله ۴. سوگند به، قسم به
بهدیکشنری فارسی به انگلیسیa-, against, at, by, into, for, in , on, onto, over, through, to, toward, upon, with
انضماملغتنامه دهخداانضمام . [ اِض ِ ] (ع مص ) فراهم آمدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). باهم آمدن . (تاج المصادر بیهقی ). فاهم آمدن . تضامم . (مجمل اللغة). فرا
استفانلغتنامه دهخدااستفان . [ اِ ت ِ ] (اِخ ) (قضای ...) قضائی است که به انضمام ناحیه ٔ «مع آق قیاچکلی » دارای 38 پاره دهکده است . از طرف مشرق با قضای سینوپ و از جانب جنوب با قضای
جزئیلغتنامه دهخداجزئی . [ ج ُ ] (ص نسبی ) منسوب به جزء. آنچه به جزء ربط و نسبت دارد. در اصطلاح مقابل کلی ، یعنی فردی از افراد کلی است و چنین تعریف شده است : جزئی تمام حقیقت کلی
حمصلغتنامه دهخداحمص . [ ح ِ ] (اِخ ) نام شهرکی است از ایالت حما که به انضمام نواحی تابعه اش قصیر و ایکی قپولی از 109 پارچه ده ترکیب یافته و قریب 50000تن جمعیت دارد. اراضی آن حا
ینیجهلغتنامه دهخداینیجه . [ ی ِ ج َ ] (اِخ ) نام قضایی در ولایت سلانیک و به انضمام ناحیه ٔ تره جه آباد 89 پارچه قریه دارد و سکنه ٔ آن به 40394 تن می رسد که بیشتر آنان ترک و مسلما