بهیرلغتنامه دهخدابهیر. [ ب َ ] (اِ) ثمر درختی در هند که در دباغی و صباغی بکارمی برند. (ناظم الاطباء). ثمر هلیله . هلیلج . حلیله .
بهیرلغتنامه دهخدابهیر. [ ب َ ] (ع ص ، اِ) زن کلان سرین که وی را در رفتن دمه برافتد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). آنکه ازگرانی بار تاسه و دمه بر وی افتد. (ناظم الاطباء).
بحیرلغتنامه دهخدابحیر. [ ب َ ] (اِخ ) بحیربن ورقاء صریمی از قبیله ٔ تمیم و از شجعان عرب در عصر اموی بودو با امیةبن عبداﷲ حاکم خراسان همراهی داشت و با مهلب در جنگهایش شرکت میکرد
بحیرلغتنامه دهخدابحیر. [ ب ُ ح َ ] (ع اِ مصغر) تصغیر بحر.دریای کوچک . (از معجم البلدان ). در تصغیر بحر، بحیرکمتر استعمال کنند. (ناظم الاطباء). || (اِخ ) نام مردی . بحیر اسدی . ا
بحیرلغتنامه دهخدابحیر.[ ب َ ] (ع ص ، اِ) مبتلی به بیماری سل . مسلول . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || (اِخ ) نام چهارتابعی و چهار صحابی است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ||
بهیرهلغتنامه دهخدابهیره . [ ب َ رَ ] (اِ) بهندی بلیله است . (فهرست مخزن الادویه ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به بهیر شود.
بهیرةلغتنامه دهخدابهیرة. [ ب َ رَ ](ع ص ، اِ) زن سست کوتاه خلقت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || زن شریف آزاد. || زن گران کابین . بهیرة مهیرة.
بهیرهلغتنامه دهخدابهیره . [ ب َ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان باوی است که در بخش مرکزی شهرستان اهواز واقع است و 225 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
بهیرهلغتنامه دهخدابهیره . [ ب َ رَ ] (اِ) بهندی بلیله است . (فهرست مخزن الادویه ) (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). رجوع به بهیر شود.
بهیرةلغتنامه دهخدابهیرة. [ ب َ رَ ](ع ص ، اِ) زن سست کوتاه خلقت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || زن شریف آزاد. || زن گران کابین . بهیرة مهیرة.
بهیرهلغتنامه دهخدابهیره . [ ب َ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان باوی است که در بخش مرکزی شهرستان اهواز واقع است و 225 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 6).
گرگلغتنامه دهخداگرگ . [ گ ُ ](اِ) بهیریا. (الفاظ الادویه ). بهیریا همان بلیله است که دوایی است قابض و طبیعت آن سرد و خشک است در دویم و سیم و معرب آن بلیلج است . رجوع به بلیله ش
بلیلهلغتنامه دهخدابلیله . [ ب َ لی ل َ / ل ِ ](اِ) دوائی است قابض و طبیعت آن سرد و خشک است در دویم و سوم ، معرب آن بلیلج باشد. (برهان ). ثمر درختی که به هندی بهیرا گویند. (از غیا