بهشلغتنامه دهخدابهش . [ ب َ ] (اِ) مقل تازه را نامند. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). میوه ٔ درختی است که صمغ آنرا مقل گویند وقتی که تر و تازه باشد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا). م
بهشلغتنامه دهخدابهش . [ ب َ ] (اِخ ) حجاز است بدان جهت که مقل آنجا می روید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بلاد حبش [بهش ؟] حجاز باشد زیرا که میوه ٔ مقل در وی
بهشلغتنامه دهخدابهش . [ ب َ ] (ع ص ) رجل بهش ؛ مرد هشاش بشاش . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || قوم وجوه البهش ؛ یعنی سیاه روی زشت . (منتهی الا
بهشلغتنامه دهخدابهش . [ ب َ ] (ع مص ) شتافتن بسوی چیزی یا کسی . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || آرزومند کسی یا چیزی شدن . (از منتهی الارب ) (آ
بحشلغتنامه دهخدابحش . [ ب َ ] (ع مص ) جمع شدن . و این راتخطئه کرده اند و صواب بحبش است . (از منتهی الارب ).
بهشتیفرهنگ مترادف و متضاد۱. مربوط بهبهشت ۲. اهل بهشت، جنتمکان، خلدآشیان ≠ دوزخی، دوزخنشین ۳. دلپذیر، خوشایند
فِرْدَوْسِفرهنگ واژگان قرآنبهشت - بالاي بهشت (در مورد اين كلمه هم ضمير مذکر استفاده مي شود وهم مؤنث و به طوري که گفته شده کلمهاي است رومي به معناي بستان و بعضي هم گفتهاند کلمهاي است سريان