بهثیلغتنامه دهخدابهثی . [ ب ُ ثی ی ] (ص نسبی ) منسوب به بهثة است که بطنی است از قیس غیلان . (لباب الانساب سمعانی ).
finedدیکشنری انگلیسی به فارسیجریمه شد، جریمه کردن، کوچک کردن، جریمه گرفتن از، صاف کردن، صاف شدن، رقیق شدن
firedدیکشنری انگلیسی به فارسیاخراج شد، افروختن، شلیک کردن، اتش زدن، بیرون کردن، انگیختن، زبانه کشیدن، اتش گرفتن، پراندن، تیر اندازی کردن، بر افروختن، تفنگ یاتوپ را اتش کردن
بهثیلغتنامه دهخدابهثی . [ ب ُ ثی ی ] (ص نسبی ) منسوب به بهثة است که بطنی است از قیس غیلان . (لباب الانساب سمعانی ).
بهدریلغتنامه دهخدابهدری . [ ب ُ دُری ی ] (ع ص ) کودک شیرزده که جوان نشود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ذیل اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
بهدلیلغتنامه دهخدابهدلی . [ ب َ دَ لی ی ] (اِخ ) عمروبن عامر مکنی به ابوالخطاب و او راویه ٔ فرد و فصیح بود و اصمعی از او لغت و شعر فراگرفت و گفته ٔ او را حجت قرار داد. (ابن الندی
بهدلیلغتنامه دهخدابهدلی . [ ب َ دَ لی ی ] (ص نسبی ) منسوب به بهدلة که نام قبیله ای است . (الانساب سمعانی ).