بهترکلغتنامه دهخدابهترک . [ ب ِ ت َ رَ ] (اِ) نام سالی است سیزده ماهه که پارسیان پیش از ظهور اسلام از کبیسه یکصدوبیست سال اعتبار میکرده اند. یعنی بعد از هر صدوبیست سال یک سال را
بهترکلغتنامه دهخدابهترک . [ ب ِ ت َ رَ ] (ص تفضیلی مصغر، ق مرکب ) (از: بِه ْ + تر + -َک ) برحسب ترکیب بمعنی بهتر کوچک است ... (آنندراج ). تصغیر بهتر یعنی کمی بهتر. (ناظم الاطباء)
بدترکیبفرهنگ مترادف و متضادبدریخت، بدشکل، بدقیافه، بدقواره، بدگل، بدلقا، بدمنظر، بدنما، بدهیکل، بدهیئت، زشت، کریه، کریهالمنظر ≠ قشنگ، خوشترکیب
ایرسونلغتنامه دهخداایرسون . (اِ) به یونانی طلق و زرورق و بشیرازی برقک خوانند. (آنندراج ) (برهان ) (هفت قلزم ). طلق باشدو آنرا در شیراز برفک گویند و بهندی بهترک گویند. (جهانگیری ).
چینی کارلغتنامه دهخداچینی کار. (ص مرکب ) که کار آن چون کار چینیان است . که تصاویر و نقوش و عمل چینیان باشد : نقش این کارگاه چینی کاربهترک بستمی درین پرگار.نظامی .
کارگاه چینی کارلغتنامه دهخداکارگاه چینی کار. [ هَِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) : گفت اگر ز آنچه وعده دادم شاه پیش از آن شغل بودمی آگاه نقش این کارگاه چینی کاربهترک بستمی در این پرگار.نظامی (
نمک پراکندنلغتنامه دهخدانمک پراکندن . [ ن َ م َ پ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نمک پاشیدن . نمک افشاندن : خلقی به تیغ غمزه ٔ خون خوار و لعل لب مجروح می کنی و نمک می پراکنی . سعدی .ریش فرهاد ب
خوب کردنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار آتی کردن، تهذیب کردن، ارتقادادن خوبی کردن، لطف کردن، حسن نیتداشتن کیفیت را بالا بردن، بهترکردن