بهانه جوییفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهایراد بیجا گرفتن؛ در پی بهانه و دستاویز برای بازخواست و اعتراض گشتن؛ دنبال بهانه گشتن.
بهانه جوییلغتنامه دهخدابهانه جویی . [ ب َ ن َ / ن ِ ] (حامص مرکب ) عمل بهانه جو. بهانه طلبیدن . (فرهنگ فارسی معین ). دست آویزی . عذرطلبی : و از حجت گویی و بهانه جویی او آگاه نه . (سند
بهانهدیکشنری فارسی به انگلیسیcavil, excuse, extenuation, justification, plea, pretension, pretext, subterfuge
بهانهفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام بهانه، انگیزۀ ظاهری، دستآویز، مستمسک مطالبۀ بیاساس، ادعا، مدعا، فقدان حق، اظهار، تأکید، درخواست، تظاهر اتهام، ایراد، اشکال، انتقاد عذر