بنیکلغتنامه دهخدابنیک . [ ب َ ] (اِ) ابریشم فرومایه و آنرا کژو کج و قز گویند. (برهان ). ابریشم فرومایه و پست که کج نیز گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به بنیسک شود.
بنیسکلغتنامه دهخدابنیسک . [ ب َ ] (اِ) کژ راگویند و آن نوعی از ابریشم فرومایه و زبون است . (ازآنندراج ) (انجمن آرا) (رشیدی ). رجوع به بنیک شود.
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن الحسن بن محمدبن الیمان بن الفتح الدیناری مکنی به ابوعبداﷲ. او مردی ادیب بود لیکن حسن خطدر او غلبه داشت . یاقوت گوید اینکه ذکر او در م
اختر پی افکندنلغتنامه دهخدااختر پی افکندن . [ اَ ت َ پ َ / پ ِ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فال زدن . تفأل کردن : چو آن پوست بر نیزه بر دید کی بنیکی یکی اختر افکند پی . فردوسی .و رجوع به اختر
اصطخریلغتنامه دهخدااصطخری . [ اِ طَ ] (اِخ )ابوعمرو عبیداﷲبن موسی بن صالح بن راشد اصطخری . از حجاج بن نصیر النساطیطی (کذا) و عبادبن صهیب روایت کرد.مردی خیر و فاضل بود و شیخ ابوبکر