بنشاختنلغتنامه دهخدابنشاختن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) نشانیدن . (برهان ) (آنندراج ). بنشاندن . (شرفنامه ٔ منیری ). نشانیدن و جای دادن و افراختن . (ناظم الاطباء) : چو شاگرد را دید بنواختش
بشناختنلغتنامه دهخدابشناختن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) فهم کردن . (زمخشری ). تمیز دادن . درک کردن . دریافتن : بشناختم که آدمی شریف تر خلایق و عزیزتر موجودات است . (کلیله و دمنه ). رجوع به
بنشاستنلغتنامه دهخدابنشاستن . [ ب ِ ت َ ] (مص ) نشستن . (از برهان ) (از آنندراج ). نشسته شدن . (ناظم الاطباء) : فاختگان همبر بنشاستندنای زنان بر سر شاخ چنار. منوچهری . || نشانیدن .
نشانیدنلغتنامه دهخدانشانیدن . [ ن ِ دَ ] (مص ) نشانستن . (آنندراج ) (از برهان قاطع). اجلاس . (از منتهی الارب ). نشاندن . بنشاندن . بنشاستن . بنشاختن . به نشستن داشتن . (یادداشت مؤ
رودسازلغتنامه دهخدارودساز. (نف مرکب ) سازنده ٔ رود یعنی نوازنده ٔ رود. (آنندراج ) (انجمن آرا). سازنده . (جهانگیری ) (برهان قاطع).مطرب . (برهان قاطع). رودنواز. رودسرای : بفرمود تا
نشاختنلغتنامه دهخدانشاختن . [ ن ِ ت َ ] (مص ) نشاندن . (برهان قاطع) (جهانگیری ) (آنندراج ) (انجمن آرا). نشانیدن . (یادداشت مؤلف ). نشاستن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : هیچ نای
نویسندهلغتنامه دهخدانویسنده . [ ن ِ س َ دَ / دِ ] (نف ) آنکه نوشتن تواند. (یادداشت مؤلف ). که سواد نوشتن دارد : سدیگر هر آن کس که داننده بودنویسنده و چیزخواننده بود. فردوسی .نویسن
تاختنلغتنامه دهخداتاختن . [ ت َ ] (مص ) این لفظ در پهلوی هم تاختن و در اوستا «تک » و «تچ »، در سنسکریت هم تچ است که اکنون در زبان ولایتی مازندران موجود است با تبدیل «چ » به جیم .