بندیدنلغتنامه دهخدابندیدن . [ ب َ دی دَ ] (مص ) بستن . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). || قید کردن . مقید کردن . || حبس کردن . زندان کردن . (فرهنگ فارسی معین ).
بردیدنلغتنامه دهخدابردیدن . [ ب َ دی دَ ] (مص ) از کلمه ٔ «برد» که بمعنی «دور شو» است ساخته شده و بهمان معنی است . از راه بطرفی شدن . (برهان ) (آنندراج ) (شرفنامه ). رجوع به برد ش
بردیدنلغتنامه دهخدابردیدن . [ ب َ دی دَ ] (مص ) از کلمه ٔ «برد» که بمعنی «دور شو» است ساخته شده و بهمان معنی است . از راه بطرفی شدن . (برهان ) (آنندراج ) (شرفنامه ). رجوع به برد ش
بغدیدنلغتنامه دهخدابغدیدن . [ ب َ دی دَ ] (مص ) ساخته شدن . || بسودن دست و سوده کردن . (مؤید الفضلاء).
بلندیدنلغتنامه دهخدابلندیدن . [ ب ُ ل َ دی دَ ] (مص جعلی ) بلند کردن . (آنندراج ). افراختن . (ناظم الاطباء). || بلند شدن . (آنندراج ). افراخته شدن . (ناظم الاطباء).
بنجیدنلغتنامه دهخدابنجیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) مأنوس گردیدن و مألوف شدن . || یاری دادن . (آنندراج ). کمک کردن .یاری کردن . (ناظم الاطباء). || خرد کردن . || ساختن . کنانیدن . || مه