بندواشلغتنامه دهخدابندواش . [ ب َ ] (اِ) به لغت اهل تنکابن ثیل است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). گیاهی است خزنده که در مزارع مازندران بسیار است و اگر زود وجین نکنند گیاه کشته و مزروع را
اشاءةلغتنامه دهخدااشاءة. [ اِ ءَ ] (اِخ ) نام زنی است جاهلیةاز مردم حضرموت و بدان منسوب است «بنواشاءَة» و ایشان بطنی از قبایل یمن اند. (اعلام زرکلی ج 1 ص 118).
باخرزیلغتنامه دهخداباخرزی . [ خ َ ] (اِخ ) ابونصر احمدبن حسین . ادیبی موجه بود. صاحب دمیةالقصر درباره ٔ وی گوید ابونصر از مفاخر باخرز است ، او را شعر لطیف و ادبی نغز بود. امیر بیغ