بندانلغتنامه دهخدابندان . [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان نهبندان است که در بخش شوسف شهرستان بیرجند واقع است و 208 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).
بندانلغتنامه دهخدابندان . [ ب َ ] (پسوند) این کلمه بصورت مزید مؤخر به کلمات می پیوندند و بیشتر معنی مصدری یا وصفی بدانها می دهد: دربندان . حنابندان . میوه بندان . یخ بندان . شیش
بنداندازفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهزنی که پیشهاش بند انداختن به چهرۀ زنان است و موهای صورت زنان را با نخ میکَنَد.
بنداندازلغتنامه دهخدابندانداز. [ ب َ اَ ] (نف مرکب )زنی که با بند موی صورت زنان را درآورد. سلمانی زن .(فرهنگ فارسی معین ). بنداندازنده . زنی که موی روی زنان کند. آنکه موی فضول از رو
بنداندازلغتنامه دهخدابندانداز. [ ب َ اَ ] (نف مرکب )زنی که با بند موی صورت زنان را درآورد. سلمانی زن .(فرهنگ فارسی معین ). بنداندازنده . زنی که موی روی زنان کند. آنکه موی فضول از رو
بنداندازانلغتنامه دهخدابنداندازان . [ ب َ اَ ] (اِ مرکب ) مراسمی است که هنگام بند انداختن نوعروس برای نخستین بار برگزار میشود. (فرهنگ عامیانه ٔ جمالزاده ).