بنانجفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= بناغ۲: ◻︎ همینسازد با داغ عاشقی صبرم / چنان کجا بنسازد بنانج باز بنانج (شهیدبلخی: شاعران بیدیوان: ۲۸).
بنانجلغتنامه دهخدابنانج . [ ب َ ] (اِ) بمعنی بناغ است و آن دو زن باشند که یک شوهر داشته باشند و هریک مر دیگری را بنانج گویندو بنانجه هم بنظر آمده است و بعربی ضرة خوانند. (برهان )
پنانجلغتنامه دهخداپنانج . [ پ َ ن َ ] (اِ) در فرهنگ شعوری آن را معنی بنانج داده است . رجوع به بنانج شود.
بتانجلغتنامه دهخدابتانج . [ب ُ ] (اِ) زن شوهردار. زنی که یک شوهر بیش نکرده باشد. (ناظم الاطباء). ضرة. اما کلمه مصحف بنانج است .
بدکلغتنامه دهخدابدک . [ ] (اِ) هبو. هوو. وسنی . بنانج . بنانجه . نباخ . نباج . آموسنی . ضره . (یادداشت مؤلف ): زن گفت یا قاضی اگر نفقه کم دهد روا دارم و اگر برگ خانه نکند روا
هبولغتنامه دهخداهبو. [ هََ ] (اِ) هوو. همشوی . وسنی . ضرة. بنانج . (یادداشت مؤلف ). رجوع به هوو شود.
هبوداریلغتنامه دهخداهبوداری . [ هََ ] (حامص مرکب ) هوو داشتن . دارای همشوی بودن . ضره ، بنانج ، همشوی و وسنی داشتن .