خفریلغتنامه دهخداخفری . [ خ َ ] (اِ) قالی ستبر : کشیده بت و شال و خفری رده ملای مله جمله برهم زده . نظام قاری .وجود پنبه بمخفی چو باد در قفس است ولی بکاسر و خفری چو آب در غربال
مخائیدنلغتنامه دهخدامخائیدن . [ م َ دَ ] (مص ) به معنی پوشیدن و ناپدید کردن است : نرسد بر چنین معانی آنک حب دنیا رخانْش بمْخاید. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی - محقق ص 224).
سنگسار شدنلغتنامه دهخداسنگسار شدن . [ س َ ش ُدَ ] (مص مرکب ) رجم شدن . سنگباران شدن : گر اول به پیکی کنی قصد سنگ هم آخر بمرغی شوی سنگسار.خاقانی .
معانیلغتنامه دهخدامعانی . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ معنی . (غیاث ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). معنی ها. مفهومها. منظورها. مدلولها. مضمونها : همه یاوه همه خام و همه سست معانی با حکایت تا
افتضاضلغتنامه دهخداافتضاض . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) دوشیزگی ربودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). دوشیزگی ببردن . (المصادر زوزنی ). || اندک اندک ریختن آب را و به آب روان رس