بلندپروازیلغتنامه دهخدابلندپروازی . [ ب ُ ل َ پ َ ] (حامص مرکب ) عمل و حالت بلندپرواز. (فرهنگ فارسی معین ) : ز چرخ صید کند نسر طایر و واقععقاب همت او از بلندپروازی . سوزنی . || کنایه
بلندپروازی کردنلغتنامه دهخدابلندپروازی کردن . [ ب ُ ل َ پ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به ارتفاعی دور پریدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). اوج گرفتن پرنده در آسمان . (فرهنگ فارسی معین ). بالا برآمدن .
بلندپروازفرهنگ مترادف و متضاد۱. اوجگیر، بلندگرا، بلندیگرا ۲. اوجطلب، عظمتجو، افزونخواه، افزونطلب، بیشیطلب ۳. عظوتطلب، جاهطلب ۴. نامجو
بلندپروازی کردنلغتنامه دهخدابلندپروازی کردن . [ ب ُ ل َ پ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به ارتفاعی دور پریدن . (یادداشت مرحوم دهخدا). اوج گرفتن پرنده در آسمان . (فرهنگ فارسی معین ). بالا برآمدن .
بلندپریلغتنامه دهخدابلندپری . [ ب ُ ل َ پ َ ] (حامص مرکب ) به معنی بلندپروازی است . (از ناظم الاطباء).تفاخر کردن و بزرگی نمودن و ادعای مهتری بر سبیل مبالغت کردن . (از آنندراج ). رج
فلک سواریلغتنامه دهخدافلک سواری . [ ف َ ل َ س َ ] (حامص مرکب ) سواری بر فلک . بلندپروازی . مرکب بر آسمان راندن . فلک پیما بودن : رستمی کز فلک سواری رخش هم بزرگ است و هم بزرگی بخش . ن
پروازیلغتنامه دهخداپروازی . [ پ َرْ ] (حامص ) مانند مزیدی مؤخر در کلمه ٔ مرکبه ٔ بلندپروازی آمده و آنرا چون اسم مصدری ساخته است .