بلمانهلغتنامه دهخدابلمانه . [ ب َ ن َ ] (اِخ ) دهی از دهستان ماهیدشت پائین ، بخش مرکزی شهرستان کرمانشاهان . سکنه ٔ آن 265 تن . آب آن از چشمه سار و محصول آن غلات و حبوب دیم و لبنیا
بلانةلغتنامه دهخدابلانة. [ ب َل ْ لا ن َ ] (ع ص ، اِ) مؤنث بلاّن . (اقرب الموارد). زن حمامی . (ناظم الاطباء). رجوع به بلان شود.
بلهانهفرهنگ انتشارات معین(بُ نِ) [ ع - فا. ] 1 - (ق مر.) به طور بلاهت و بی تمیزی . 2 - (ص .) شبیه و مانند بله .
بلهانهلغتنامه دهخدابلهانه . [ ب ُ ن َ / ن ِ ] (ق مرکب ) منسوب به بله که جمع ابله است . (آنندراج ). بطور بلاهت و بی تمیزی . (فرهنگ فارسی معین ) : سنگها طفلان به من انداختندبس که کر
بلانةلغتنامه دهخدابلانة. [ ب َل ْ لا ن َ ] (ع ص ، اِ) مؤنث بلاّن . (اقرب الموارد). زن حمامی . (ناظم الاطباء). رجوع به بلان شود.
بلهانهلغتنامه دهخدابلهانه . [ ب ُ ن َ / ن ِ ] (ق مرکب ) منسوب به بله که جمع ابله است . (آنندراج ). بطور بلاهت و بی تمیزی . (فرهنگ فارسی معین ) : سنگها طفلان به من انداختندبس که کر
ازعاسوانلغتنامه دهخداازعاسوان . [ ] (اِ)روز نخستین از ماه سوم از ماههای خوارزمیان و آن ششم روز باشد از خردادماه و بیرونی گوید : بزمانه ٔ ما این ازعاسوان را نشانی دارند وقت کشتن کنجی