بلعیدهلغتنامه دهخدابلعیده . [ ب َ دَ / دِ ] (ن مف )فروبرده شده در حلق . نواریده . (فرهنگ فارسی معین ).
بلعندهلغتنامه دهخدابلعنده . [ ب َ ع َ دَ / دِ ] (نف ) آنکه غذا در حلق فروکند. به حلق فروبرنده . (فرهنگ فارسی معین ).
بلعیدنلغتنامه دهخدابلعیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) مصدر منحوت فارسی از بلع عربی . فروبردن . فرودادن . در حلق فروکردن . اوباردن . اوباریدن . تو دادن .فروبردن بی جویدن . قورت دادن . و رجو
فاگوسیتوزفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهعمل ریزهخواری یاختهها؛ بلعیده شدن ذرات خارجی یا یاختههای زیانآور برای بدن توسط بیگانهخواران.