بلاطلغتنامه دهخدابلاط. [ ب َ ] (ع اِ) زمین رست و هموار. (منتهی الارب ). زمین هموار و نرم . (از اقرب الموارد). || سنگها که در سرا و جز آن گسترده باشند. (منتهی الارب ). حجر و سنگ
بلاطلغتنامه دهخدابلاط. [ ب َ / ب ِ ] (اِخ ) نام چند جایگاه است : دهی است در دمشق . (منتهی الارب ). بیت البلاط؛ قریه ای است از قرای غوطه ٔ دمشق . (از معجم البلدان ) (از مراصد). |
بلاطلغتنامه دهخدابلاط. [ ب ِ ] (ع مص ) مصدر مُبالطة است در تمام معانی . (از ناظم الاطباء). رجوع به مبالطة شود.
بلعت کردنلغتنامه دهخدابلعت کردن . [ ب َل ْ ل َت ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بلعت ُ، صیغه ٔ متکلم وحده ٔ فعل ماضی از مصدر ثلاثی مزید باب تفعیل است به معنی «بلعیدم من »، و در مورد مال مردم خ
بلعتهلغتنامه دهخدابلعته . [ ب َل ْ ل َ ت ُ هَُ ] (ع جمله ٔ فعلی ) بلع کردم او را. آنرا فروبردم . (فرهنگ فارسی معین ).- صیغه ٔ «بلعته ُ» ی آن را خواند ؛ آن را به حلق فروبرد. (فرهن
بلعت کردنلغتنامه دهخدابلعت کردن . [ ب َل ْ ل َت ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بلعت ُ، صیغه ٔ متکلم وحده ٔ فعل ماضی از مصدر ثلاثی مزید باب تفعیل است به معنی «بلعیدم من »، و در مورد مال مردم خ
بلعتهلغتنامه دهخدابلعته . [ ب َل ْ ل َ ت ُ هَُ ] (ع جمله ٔ فعلی ) بلع کردم او را. آنرا فروبردم . (فرهنگ فارسی معین ).- صیغه ٔ «بلعته ُ» ی آن را خواند ؛ آن را به حلق فروبرد. (فرهن