بلعلغتنامه دهخدابلع. [ ب َ ] (ع ص ) رجل بلع؛ مردی که گویی سخن را می بلعد و فرومیدهد. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ).
بلعلغتنامه دهخدابلع. [ ب َ ] (ع مص ) فروبردن از حلق . (از منتهی الارب ). فروخوردن . (دهار). فروواریدن . (المصادر زوزنی ).فروبردن چیزی را به گلو. (غیاث ) (آنندراج ). فروبردن چیز
بلالغتنامه دهخدابلا. [ ب َ ] (از ع ، اِ) بلاء. آزمایش . (ناظم الاطباء). آزمایش . آزمون . امتحان . (فرهنگ فارسی معین ). بَلوی . بَلیّة. مِحنة : اندر بلای سخت پدید آیدفضل و بزرگو
بلافرهنگ مترادف و متضاد۱. آزار، آسیب، آشوب، آفت، بلیه، رزیه، رنج، سختی، فاجعه، فتنه، گزند، محنت، مشقت، مصیبت ۲. آزمایش، آزمون، امتحان ۳. زرنگ، ناقلا ≠ پخمه ۴. حیلهگر، محیل ≠ سادهلوح
بلع کردنلغتنامه دهخدابلع کردن . [ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) ناجویده فروبردن . بلعیدن . (فرهنگ فارسی معین ). فروخوردن . اوباریدن . ابتلاع . بلع. رجوع به بلع شود.
بازتاب بلعswallowing reflex, palatal reflex, palatine reflexواژههای مصوب فرهنگستانبلعیدن غیرارادی مادۀ واردهشده به دهان بهمحض تحریک کام