بلجلغتنامه دهخدابلج . [ ب َ ] (اِخ ) (حمام ...) حمامی است در بصره . (منتهی الارب ). حمامی در بصره است منسوب به شخصی موسوم به بلج . (مراصد). این حمام منسوب به بلج بن کَشبة تمیمی
بلجلغتنامه دهخدابلج . [ ب َ ] (اِخ ) ابن بِشربن عیاض قشیری ، وی از فرماندهان شجاع دمشق بوده است . هشام بن عبدالملک او را با سپاهی گران روانه ٔ افریقیه کرد تا شورش اهالی آنجا را
بلجلغتنامه دهخدابلج . [ ب َ ] (اِخ ) نام بتی ، و یا از اعلام است . (منتهی الارب ). صنمی بوده است عرب را در جاهلیت که آن را می پرستیدند و نسبت آن به بلج بن محرق می باشد. (از معج
بلجلغتنامه دهخدابلج . [ ب َ ] (ع ص ) رجل بلج ؛ مرد گشاده رو. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بَلِج . و رجوع به بلج شود.
بلژلغتنامه دهخدابلژ. [ب ِ ] (اِخ ) در تاریخ قدیم ، مردمی در گُل شمالی ، که اصلاً از سلتها بودند، و در ناحیه ای که حالیه بلژیک ، لوگزامبورگ ، شمال شرقی فرانسه ، قسمتی از جنوب هل
بلجاءلغتنامه دهخدابلجاء. [ ب َ ] (اِخ ) از زنان مجتهد خوارج بوده است و بدستورعبیداﷲبن زیاد دست و پای او را بریدند. (از اعلام النسا ج 1 ص 141 از الکامل مبرد و البیان و التبیین ).
بلجارلغتنامه دهخدابلجار. [ ب ُ ] (ترکی ، اِ) وعده ، و از لغات ترکی است . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ).
بلجانلغتنامه دهخدابلجان . [ ب َ ] (اِخ ) قریه ای است در نزدیکی کُمسان ، و نسبت بدان بلجانی شود. (از اللباب فی تهذیب الانساب ). قریه ٔ بزرگی است بین بصره و عبادان (آبادان ) و از ط
بلجیلغتنامه دهخدابلجی . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به بلج ، که نام جد ابوعمرو عثمان بن عبداﷲبن محمدبن بلج برجمی بلجی است . (از اللباب فی تهذیب الانساب ).
بلژیکلغتنامه دهخدابلژیک . [ ب ِ ] (اِخ ) کشوری است در شمال غربی اروپا که وسعت آن 30500 کیلومترمربع و جمعیتش 8989000 تن است . پایتختش بروکسل (بروسل ). از شمال به دریای شمال و هلند
بلجاءلغتنامه دهخدابلجاء. [ ب َ ] (اِخ ) از زنان مجتهد خوارج بوده است و بدستورعبیداﷲبن زیاد دست و پای او را بریدند. (از اعلام النسا ج 1 ص 141 از الکامل مبرد و البیان و التبیین ).
بلجارلغتنامه دهخدابلجار. [ ب ُ ] (ترکی ، اِ) وعده ، و از لغات ترکی است . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ).