بلتلغتنامه دهخدابلت . [ ب َ ] (ع مص ) بریدن . (از منتهی الارب ) (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). قطع کردن . (از اقرب الموارد). || قطعشدن . (از اقرب الموارد). بَلَت . و رج
بلتلغتنامه دهخدابلت . [ ب َ ل َ ] (ع مص ) بریده گردیدن . بریده گردیدن از کلام . (از منتهی الارب ). بریده شدن . (تاج المصادر بیهقی ). قطع شدن . (از اقرب الموارد). و رجوع به بَلْ
بلتلغتنامه دهخدابلت . [ ب ِ ل ُ ] (فرانسوی ، اِ) نوعی بازی با ورق . این کلمه مقتبس از نام بلو است که این بازی را کمال و رواج بخشیده است .
بلطلغتنامه دهخدابلط. [ ب َ ] (ع اِ) آلت خراطان . (منتهی الارب ). مِخراط. (از ذیل اقرب الموارد از لسان ).
بلطلغتنامه دهخدابلط. [ ب َ ] (ع مص ) بلاط گستردن خانه را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). سنگ فرش کردن خانه را. (از ناظم الاطباء).
بلطلغتنامه دهخدابلط. [ ب ُ ل ُ ] (ع اِ) صوفیان بی باک . (منتهی الارب ) (از ذیل اقرب الموارد از لسان ). || گریختگان لشکر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
بلطلغتنامه دهخدابلط. [ب َ ل َ ] (اِخ ) «بلد» که شهری بوده است در بالای موصل . (از معجم البلدان ) (از مراصد). رجوع به بلد شود.
بلت النصرلغتنامه دهخدابلت النصر. [ ] (اِخ ) یکی از دو پسر بخت النصر است که مدتی بجای پدر حکومت کرد و سرانجام بدست بهمن معزول شد. (از فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 53).
بلتعلغتنامه دهخدابلتع. [ ب َ ت َ ] (ع ص ) ماهر و دانای هر چیز. (منتهی الارب ). حاذق در هر شی ٔ. (از اقرب الموارد). بَلَنتَع. و رجوع به بلنتع شود.
بلتاةلغتنامه دهخدابلتاة. [ ب َ ] (ع مص ) بریدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). قطعه قطعه کردن . (از ذیل اقرب الموارد).
بلت النصرلغتنامه دهخدابلت النصر. [ ] (اِخ ) یکی از دو پسر بخت النصر است که مدتی بجای پدر حکومت کرد و سرانجام بدست بهمن معزول شد. (از فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 53).
بلطشصرلغتنامه دهخدابلطشصر. [ ب َ طَ ش َص ْ ص َ ] (اِخ ) (به معنی بعل زندگانی او راحفظ کند، و یا امیر بل ). اسمی است که در دارالحکومه ٔ بنوخدنصر به دانیال داده شد. (از قاموس کتاب م