بلباسلغتنامه دهخدابلباس . [ ب ِ ] (اِخ )ناحیه ای در حوالی ساوجبلاغ (مهاباد) مرکز کردهایی که به لهجه ٔ بلباس سخن میگویند. (فرهنگ فارسی معین ).
بلفاستلغتنامه دهخدابلفاست . [ ب ِ ] (اِخ ) پایتخت ایرلند شمالی و آن کرسی اولستر است . دارای 443670 تن جمعیت ، و بندرگاهی بطول 13/5 کیلومتر و کارگاههای بزرگ کشتی سازی . این شهر مرک
باباساغریلغتنامه دهخداباباساغری . [ غ َ ] (اِخ ) (مولانا...) از ملازمان و همراهان سلطان حسین بایقرا بود. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 282 و 290 شود.
تذاؤبلغتنامه دهخداتذاؤب . [ ت َ ءُ ] (ع مص ) بلباس مانند گرگ شده پوشیدن ، برای ناقه تا بر بچه ٔ غیر مهربان گردد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (المنجد) (اقرب الموارد). || نرم و
دیوزیلغتنامه دهخدادیوزی . [ وْ ] (ص مرکب ) درزی ِّ دیو. آنکه بلباس دیوان باشد و درزی ِّ آنها بود. (ناظم الاطباء).
خار در جامه آویختنلغتنامه دهخداخار در جامه آویختن . [ دَ م َ / م ِ ت َ ] (مص مرکب ) چسبیدن خار بجامه . تعلیق خار بلباس . علق . (تاج المصادر بیهقی ). رجوع به لغت علق شود.