بلاژلغتنامه دهخدابلاژ. [ ب ِ ] (ق مرکب ) بی سبب و بی جهت و بی تقرب . (برهان ) (از هفت قلزم ). بی جهت و بی سبب . (آنندراج ) (انجمن آرا). بِلاش . در فرهنگ به معنی بی سبب و بی تقری
بلاجلغتنامه دهخدابلاج . [ ب َ ] (اِ) گیاهی که از آن بوریا بافند. (برهان ). (از آنندراج ) (انجمن آرا). || حصیر و بوریا. (برهان ). بوریا. (آنندراج )(انجمن آرا). بلاه باشد که به فا
بلاشلغتنامه دهخدابلاش . [ ب ِ ] (ق مرکب ) بلاژ. بی تقریب .بی سبب . بی جهت . (برهان ) (آنندراج ). فرهنگها کلمه را ساده گرفته اند اما مرکب از ب + لاش می نماید، و لاش به معنی عبث و
بی سببلغتنامه دهخدابی سبب . [ س َ ب َ ] (ق مرکب ) (از: بی + سبب ) بی جهت . بی دلیل . بلاژ. بلاش . (ناظم الاطباء). بی تقریب : نمودند کاین زعفران گونه خاک کند مرد را بی سبب خنده ناک