بلاغتلغتنامه دهخدابلاغت . [ ب َ غ َ ] (از ع ، اِ) بلاغة. چیره زبانی . (منتهی الارب ). فصاحت . (اقرب الموارد). شیواسخنی . زبان آوری . و رجوع به بلاغة شود. || در اصطلاح معانی بیان
بلاغتفرهنگ انتشارات معین(بَ غَ) [ ع . ] (مص ل .) 1 - فصیح بودن ، رسایی سخن . 2 - آوردن کلام با مقتضای مقام ، بدون ضعف تألیف .
بلاغت کردنلغتنامه دهخدابلاغت کردن . [ ب َ غ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بالغ شدن طفل . (آنندراج ) : چون بریش آمد و بلاغت کردمردم آمیز و مهرجوی بود.سعدی .
بلاغت کردنلغتنامه دهخدابلاغت کردن . [ ب َ غ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بالغ شدن طفل . (آنندراج ) : چون بریش آمد و بلاغت کردمردم آمیز و مهرجوی بود.سعدی .