بلاذریلغتنامه دهخدابلاذری . [ ب َ ذُ ] (اِخ ) لقب احمدبن یحیی بن جابربن داود بلاذری ، مورخ و جغرافی دان و نسب شناس قرن سوم هجری است . رجوع به احمد (ابن یحیی بن ...) در همین لغت نا
بلاذریانلغتنامه دهخدابلاذریان . [ ب َ ذُ ] (اِ) در کلمه ٔ خستوانه در فرهنگ اسدی گوید: پشمینه ای باشد که بلاذریان دارند بس موی از اودرآویخته - انتهی . در حاشیه ٔ نسخه ٔ اسدی کتابخانه
کاتب بلاذریلغتنامه دهخداکاتب بلاذری . [ ت ِ ب ِ ب َ ذَ ] (اِخ ) احمدبن یحیی بن جابربن داود البلاذری . رجوع به احمدبن یحیی ... در همین لغت نامه و ص 332ج 3 ریحانة الادب شود.
بلادریلغتنامه دهخدابلادری . [ ب َ دُ ] (ص نسبی ) منسوب به بلادر. رجوع به بلادرشود. || معجونی که از بلادر ترتیب دهند. (ناظم الاطباء). رجوع به بلادر شود. || کسی که بلادر بسیار استعم
بلاریلغتنامه دهخدابلاری . [ ب َل ْ لا ] (ص نسبی ) منسوب به بلاّر. بلوری . (ناظم الاطباء). آنچه از بلور ساخته شده و بدان مرصع شده باشد، این لغت در کتب لغت مهم یافت نشده است . (از
بلاذریانلغتنامه دهخدابلاذریان . [ ب َ ذُ ] (اِ) در کلمه ٔ خستوانه در فرهنگ اسدی گوید: پشمینه ای باشد که بلاذریان دارند بس موی از اودرآویخته - انتهی . در حاشیه ٔ نسخه ٔ اسدی کتابخانه
کاتب بلاذریلغتنامه دهخداکاتب بلاذری . [ ت ِ ب ِ ب َ ذَ ] (اِخ ) احمدبن یحیی بن جابربن داود البلاذری . رجوع به احمدبن یحیی ... در همین لغت نامه و ص 332ج 3 ریحانة الادب شود.
دیرالسوسیلغتنامه دهخدادیرالسوسی .[ دَ رُ س ْ سو سی ی ] (اِخ ) بلاذری گوید همان دیر مریم است آن را مردی از اهل سوس ساخت و در آن با راهبانی ساکن گشت و سپس به این نام خوانده شد و آن در
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَم َ ] (اِخ ) ابن یحیی بن جابربن داود البلاذری ، مکنی به ابوالحسن و بعضی ابوبکر گفته اند. وی از مردم بغداداست و صولی نام او در ندماء متوکل علی اﷲ آورده
ابوجعفرلغتنامه دهخداابوجعفر. [ اَ ج َ ف َ ] (اِخ ) کنیت احمدبن یحیی بن جابر بلاذری . رجوع به بلاذری ... شود.