بادناکلغتنامه دهخدابادناک . (ص مرکب ) باددار: روزی بادناک . اندر شناختن غذاهای بادناک . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). نَفّاخ . اسباب این علت [علت باد که در مثانه افتد] خوردن میوه ها و طع
بلادانهلغتنامه دهخدابلادانه . [ ب ِل ْ لا ن َ / ن ِ ](اِ مرکب ) بلادن ، که گیاهی است . رجوع به بلادن شود.
بلادافعلغتنامه دهخدابلادافع. [ ب ِ ف ِ ] (ع ص مرکب ) (از: ب + لا (نفی ) + دافع). دفعناشدنی . آنچه نتوان رد و دفع کرد. ردناشدنی : اکنون همه دانستند که قضاء حق واقع و حکم الهی ممضی و
بلادانلغتنامه دهخدابلادان . [ ] (اِخ ) به معنی «پسر را فرستاد» نام پدر مردوخ ، شهریار بابل بوده است . (از قاموس کتاب مقدس ).
شابیزکلغتنامه دهخداشابیزک . [ زَ ] (اِ مرکب ) مردم گیاه . (ناظم الاطباء). شابیزک یا بلادن ، آتروپا بلادنا که میوه های آن بنفش و تیره و دارای ماده ٔ سمی آتروپین است که بعنوان مخدّر
متاخمهلغتنامه دهخدامتاخمه . [ م ُ خ َ م َ ] (ع مص ) متصل شدن حدود زمین با یکدیگر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ارضنا تتاخم ارضکم متاخمة؛ حد زمین ما متصل است به زمین شما. (از ناظم ال
عنولغتنامه دهخداعنو. [ ع ُ ن ُوو] (ع مص ) بندی گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسیر گشتن . (از اقرب الموارد). || فروتنی و خواری نمودن . (از منتهی الارب ) (آن
رقلغتنامه دهخدارق . [ رَق ق ] (ع اِ) آن پوستی که بر وی خط نویسند. (ترجمان جرجانی چ دبیرسیاقی ص 52) (از اقرب الموارد). پوست تنک از آهو و جز آن که بر وی نویسند و منه قوله : فی ر
تحویللغتنامه دهخداتحویل . [ ت َح ْ ] (ع مص ) مُحال گردانیدن چیزی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (قطر المحیط). || بگردانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). برگردا