بلادرنگلغتنامه دهخدابلادرنگ . [ ب ِ دِ رَ ] (ق مرکب ) (از: ب + لا (نفی ) + درنگ ) بی درنگ . بی تأخیر. فوراً. بدون وقفه . دردم . توضیح اینکه این ترکیب عربی و فارسی ، فصیح نیست . (ا
بادرنگلغتنامه دهخدابادرنگ . [ دِ رَ ] (ص مرکب ،ق مرکب ) باتمکین و باثبات . استاد گوید : با درنگ آمد نگارم با عذار باده رنگ بادرنگی زیر ران بر کف گرفته بادرنگ . (از رشیدی ). || کُن
بادرنگلغتنامه دهخدابادرنگ . [ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودخانه ٔ بخش میناب شهرستان بندرعباس که در 95هزارگزی شمال میناب سر راه مالرو گلاشکرد - احمدی در کوهستان واقعست . هوایش
بادرنگ بویهلغتنامه دهخدابادرنگ بویه . [ رَ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) معنی آن بعربی اترجیةالرائحه است . (ابن بیطار). گیاهی است که عقرب را هلاک کند و امراض سوداوی و بلغمی را نافع باشد، و با
بادرنگبولغتنامه دهخدابادرنگبو. [ رَ ] (اِ مرکب ) بادرنگبویه . گیاهی معطر و در خواص شبیه به نعناع . (ناظم الاطباء). علفی است که معرب آن بادرنجبویه است . (شعوری ج 1 ورق 188).
پیشبینی سیلflood forecastingواژههای مصوب فرهنگستاناستفاده از دادههای بلادرنگ مربوط به بارش و شارش جریان در مدلهای بارندگی ـ رَواناب و تعیین مسیر شارش جریان برای پیشبینی آهنگ شارش و تراز آب در دورههای زمانی
فوراًفرهنگ مترادف و متضادآنی، بزودی، بلادرنگ، بلافاصله، بیتامل، بیدرنگ، درحال، سریعاً، فیالحال، فیالفور
آناًفرهنگ فارسی طیفیمقوله: زمان وراً، فوری، بلادرنگ، بیدرنگ، درجا، درآنِ واحد، بالفور، بیمعطلی، یکباره، یکهو، فیالبداهه یکلحظه، یکدم، یکآن، در کوتاهترین زمان ناگاه، بهناگاه