بقعلغتنامه دهخدابقع. [ ب َ ] (ع مص ) رفتن ، یقال : ما ادری این بقع هو. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بجایی رفتن . (آنندراج ). و لایستعمل الا فی الجحد. (اقرب الموارد). || رس
بقعلغتنامه دهخدابقع. [ ب َ ق َ ] (ع اِ) پیسی در مرغ و سگ . (ناظم الاطباء). پیسگی در مرغ و سگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ).
بقعلغتنامه دهخدابقع. [ ب َ ق َ ] (ع مص ) پیسه گردیدن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ج ِ ابقع. (منتهی الارب ). || بسنده کردن بچیزی ،بقع به . || خالی شدن زمین از کسی یا چیزی .
بقعلغتنامه دهخدابقع. [ ب ُ ] (ع اِ) مردم آبکشی که بدنش از آب جابجا تر شده باشد. (ناظم الاطباء). آب کشانی که بدن آنها جابجا از آب تر شده باشد. (منتهی الارب ) (از آنندراج ). || (
بقالغتنامه دهخدابقا. [ ب َ ] (ع اِمص ) زیست و زندگانی . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (فرهنگ نظام ). ماندن در جهان . ضد فنا. (آنندراج ). باقی ماندن . (ترجمان علام
بقالغتنامه دهخدابقا. [ ب َ ] (اِخ ) محمد بقا. از اولاد خواجه عبداﷲ انصاری است که بسال بیست و شش از جلوس اورنگ زیب درگذشته . او راست : تاریخ مرآت جهان نما که محمدرضا برادر وی مر
بقافرهنگ مترادف و متضاد۱. ابدیت، ادامه، استمرار، پایندگی، جاودانگی، خلود، دوام ۲. زندگانی، زیست، ۳. زندگی کردن، زیستن ۴. پایدار ماندن، جاوید ماندن، مخلد شدن
بقعهفرهنگ مترادف و متضاد۱. زیارتگاه، مدفن، مزار، بقعت، مکان متبرک ۲. بنا، خانه، سرا، عمارت ۳. جا، جایگاه، مقام، مکان
بقعاءلغتنامه دهخدابقعاء. [ ب َ ] (اِخ ) نام پدر بطنی از تازیان . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
بقعاءلغتنامه دهخدابقعاء. [ب َ ] (ع ص ) پیسه . مؤنث ابقع. ج ، بُقع. (ناظم الاطباء). گوسفند سیاه بنقطه . ج ، بقع. (مهذب الاسماء). || (اِ) سال قحطناک یا سال فراخ که در آن تنگی هم ب
بقعانلغتنامه دهخدابقعان . [ ب ُ ] (ع اِ) غلامان زنگی و خدمتکاران . (ناظم الاطباء). بندگان . (از اقرب الموارد).- بقعان الشام ؛ خادمان و بندگان اهل شام بجهت سپیدی و سرخی آنها و یا