بفرمودواژهنامه آزادفرمود بفرمود ،، چنین گفت به سعدی ز ما صد هزاران سلام بفـرمود آن شیخ ِ شیـرین کلام بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش ز یک گوهرند
برمودهلغتنامه دهخدابرموده . [ ب َ دَ ] (اِخ ) نام پسر ساوه شاه . (از آنندراج ). برموزه . ورجوع به برموزه شود: چوبه ٔ تیر بر سینه ٔ شابه زد و او را بکشت و لشکر او را بغارتید و پسر
برمودهلغتنامه دهخدابرموده . [ ب َ دَ / دِ ] (اِ) چیز. شی ٔ. (برهان ) (از آنندراج ). هر چیزی عموماً و هر جسمی . (ناظم الاطباء).
بفرودلغتنامه دهخدابفرود. [ ب ِ ف ُ ] (ق مرکب ) پایین و بسمت پایین . (ناظم الاطباء). و رجوع به فرود شود.
زبانیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= زبانیه: ◻︎ پس بفرمود تا زبانی زشت / سوی دوزخ دواندش ز بهشت (نظامی۴: ۷۲۲)
سرخ فاملغتنامه دهخداسرخ فام . [ س ُ ] (ص مرکب ) سرخ رنگ : بفرمود مهتر که جام آوریدبدو در می سرخ فام آورید.فردوسی .
بریدارلغتنامه دهخدابریدار. [ ] (اِ) سرور کشتی بانان : پس بفرمود تا بریدار، یعنی سرور کشتی بانان را با همه ٔ ملاحان که بر دجله کشتی دارند حاضر کنند چنانکه هیچ کس نماند که حاضر نشود
پور طوسلغتنامه دهخداپور طوس . [ رِ ] (اِخ ) پسر طوس : بفرمود تا در میان پور طوس بگردد به هر جای با بوق و کوس .فردوسی .
پیروزراملغتنامه دهخداپیروزرام .(اِخ ) بروایت شاهنامه نام قدیم ری است : یکی شارسان کرد پیروزرام بفرمود کو را نهادند نام جهاندیده گوینده گفت این ری است که آرام شاهان فرخ پی است . فردو