بغپورلغتنامه دهخدابغپور. [ ب َ ] (اِخ ) فغفور. مرکب از: بَغ + پور، پسر خدا، لقبی که ایرانیان بشاهان چین داده اند و معرب آن فغفور است .(از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). و رجوع به ف
بتپورلغتنامه دهخدابتپور. [ ب َ ] (اِ) پوزه . شند. منقار مرغان . (از آثار و احوال رودکی ج 3 ص 119). بتفوز. و رجوع به بتفوز شود.
بسپورسلغتنامه دهخدابسپورس . [ ب ُ پ ُ رُ ] (اِخ ) شهر باستانی به کرانه ٔ شرقی شبه جزیره ٔ کریمه که بر روی آن بندر کنونی کرچ بنا شده است . (فرهنگ ایران باستان ص 240 ح ).
بغثورلغتنامه دهخدابغثور. [ ب َ ] (اِخ ) بغشور. قریه ٔ بغشور را گویند که در نزدیکی هرات واقع شده است . (از ناظم الاطباء). رجوع به بغشور شود.
بغبورلغتنامه دهخدابغبور. [ ب ُ ](ع اِ) سنگی که برای بت بر آن قربانی ذبح کنند. (ازمنتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || لقب پادشاه چین . (منتهی الارب ). رجوع به بغپور شود.
مغبورلغتنامه دهخدامغبور. [ م َ ] (اِ) بغپور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). صورتی از بغپور و فغفور: البغبور؛هوالملک الاعظم و انما سمی البغبور و معناه ابن السماء و نحن نسمیه المغبور
ابونصرلغتنامه دهخداابونصر. [ اَ ن َ ](اِخ ) بشربن حارث بن عبدالرحمن بن عطأبن هلال بن ماهان بن بعبور (بغپور؟) مروزی ما ترسامی حافی ساکن بغداد.صوفی مشهور. متوفی بروز دهم محرم در 76