بصیرلغتنامه دهخدابصیر. [ ب َ ] (اِخ ) تخلص قاضی بصیر برادر قاضی لاغر سیستانی است . بصیر خبیر است بلطایف و نکات سخن سنجی و خوش بیانی . این رباعی از اوست :خورشیدوش من که فدایش گرد
بصیرلغتنامه دهخدابصیر. [ ب َ ] (ع ص ) بینا و نابینا. از لغات اضداد است . ج ، بُصَراء. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). بینا. (غیاث ) (ترجمان جرجانی ص 26) (مهذب الاسماء)
بثیرلغتنامه دهخدابثیر. [ ب َ ] (ع ص ) بسیار. و از اتباع کثیر است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
بصیرتفرهنگ مترادف و متضادآگاهی، بینایی، بینش، دانایی، روشنبینی، زیرکی، عاقبتبینی، مالاندیشی، نهانبینی، هوشیاری
بصیرتدیکشنری فارسی به انگلیسیclairvoyance, consciousness, discernment, dope, insight, judgment, sapience, vision
بصیری بغدادیلغتنامه دهخدابصیری بغدادی . [ ب َ ی ِ ب َ ] (اِخ ) متوفی 941هَ . ق . او راست : دیوانی بترکی . (یادداشت مؤلف ).
بصیرآبادلغتنامه دهخدابصیرآباد. [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان جعفربای بخش گمیشان شهرستان گنبد قابوس . سکنه ٔ آن دو هزارتن . آب از رودخانه ٔ گرگان . محصول آنجا غلات ، حبوب ، صیفی ، لبن
بصیرتلغتنامه دهخدابصیرت . [ ب َ رَ ] (ع اِ مص ) بصیرة. بینایی . (ناظم الاطباء) (زمخشری ) (فرهنگ نظام ). و رجوع به بصیرة شود. دانایی . زیرکی . هوشیاری . (ناظم الاطباء). بینایی دل
بصیریلغتنامه دهخدابصیری . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به جد خاندانی است که نام او ابو کامل احمدبن محمدبن علی بن محمدبن بصیر بخاری بصیری است . (سمعانی ) (از اللباب فی تهذیب الانساب ).
بصیرافرهنگ نامها(تلفظ: basirā) (عربی ـ فارسی) (بصیر + ا (پسوند نسبت)) ، منسوب به بینا و آگاه ، منتسب به دانایی ، دختری که بینا و دانا باشد . + ن.ک. بَصیر .