fadesدیکشنری انگلیسی به فارسیمحو شدن، کم رنگ شدن، پژمردن، خشک شدن، بی نور شدن، کم کم ناپدیدی شدن، پژمرده شدن
خنجر خوردنلغتنامه دهخداخنجر خوردن . [ خ َ ج َ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) زخم خنجر برداشتن . || کشته شدن و مردن از زخم خنجر. (یادداشت بخط مؤلف ). || مردن . بقتل رسیدن : بشیث آمد دور
پردختنلغتنامه دهخداپردختن . [ پ َ دَ ت َ ] (مص ) اداء. ادا کردن . تفریغ حساب . گزاردن حقی و دینی و جز آن . توختن وامی . تأدیه کردن . رد کردن دینی . دادن . کارسازی کردن . پرداختن