بشولیدنلغتنامه دهخدابشولیدن . [ ب َ / ب ِ / ب ُ دَ ] (مص ) بشوریدن . پشولیدن . دیدن و دانستن . (برهان ) (فرهنگ خطی ) (صحاح الفرس ) (سروری ). دیدن و نگریستن . (ناظم الاطباء). دیدن .
بشولیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پریشان شدن؛ آشفته شدن.۲. (مصدر متعدی) پریشان کردن؛ آشفته کردن.
بشولیدنیلغتنامه دهخدابشولیدنی . [ ب َ / ب ِ / ب ُ دَ] (ص لیاقت ) درخور بشولیدن . رجوع به بشولیدن شود.
بژولیدنلغتنامه دهخدابژولیدن . [ ب ِ دَ ] (مص ) ژولیده شدن . || ژولیده ساختن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به ژولیده و ترکیبات مصدری آن شود.
بسولیدنلغتنامه دهخدابسولیدن . [ ب ُ دَ ] (مص ) بسوریدن . بشولیدن . پشولیدن . نفرین کردن باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از سروری ). رجوع به بسوریدن ، بشولیدن ، پشولیدن
بشپولیدنلغتنامه دهخدابشپولیدن . [ ب ِ دَ ] (مص ) پراکنده کردن و پریشان کردن . (ناظم الاطباء) : آن گیسوی مشکبار خوش بشپول وان چرخ گهرفشان چودریا کن .شرف شفروه (از جهانگیری و انجمن آر
بشخلیدنلغتنامه دهخدابشخلیدن . [ ب ُ خ َ دَ ] (مص ) بشخو کردن . صفیر زدن . بشخولیدن . (زمخشری ). سوت زدن . سوت کشیدن . و رجوع به بشخو کردن شود.
بشولیدنیلغتنامه دهخدابشولیدنی . [ ب َ / ب ِ / ب ُ دَ] (ص لیاقت ) درخور بشولیدن . رجوع به بشولیدن شود.
بشولفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. = بشولیدن۲. بشولنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): ◻︎ کاربشولی که خِرَد کیش شد / از سر تدبیر و خِرَد بیش شد (ابوشکور: شاعران بیدیوان: ۸۵).
بسولیدنلغتنامه دهخدابسولیدن . [ ب ُ دَ ] (مص ) بسوریدن . بشولیدن . پشولیدن . نفرین کردن باشد. (برهان ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از سروری ). رجوع به بسوریدن ، بشولیدن ، پشولیدن