بشوراندنلغتنامه دهخدابشوراندن . [ ب ِ دَ ] (مص ) بشورانیدن . شورانیدن . شوراندن : حب ... النیل منش بشوراند. (الابنیه عن حقایق الادویه ). اندر آن وقت بادی عظیم آید و دریا بشوراند. (ذ
بشولانیدنلغتنامه دهخدابشولانیدن . [ ب َ / ب ِ / ب ُ دَ ] (مص ) برانگیزانیدن .بشولاندن . || حرکت دادن و متحرک ساختن و جنبانیدن . (ناظم الاطباء) .
بشولانیدنلغتنامه دهخدابشولانیدن . [ ب َ / ب ِ / ب ُ دَ ] (مص ) برانگیزانیدن .بشولاندن . || حرکت دادن و متحرک ساختن و جنبانیدن . (ناظم الاطباء) .
بشولندهلغتنامه دهخدابشولنده . [ ب َ / ب ِ / ب ُ ل َ دَ / دِ ] (نف ) گزارنده ٔ کارها و کارساز. || حرکت دهنده و جنباننده . || چست و چالاک و ماهر. || باهوش . هوشمند. || عالم و دانا و
بشوراندنلغتنامه دهخدابشوراندن . [ ب ِ دَ ] (مص ) بشورانیدن . شورانیدن . شوراندن : حب ... النیل منش بشوراند. (الابنیه عن حقایق الادویه ). اندر آن وقت بادی عظیم آید و دریا بشوراند. (ذ
بشورانیدنلغتنامه دهخدابشورانیدن . [ب ِ دَ ] (مص ) بشوریدن . بشوراندن . بهم زدن . منقلب کردن . ژولیدن . زیر و زبر کردن : و اگر این نخاع در میان نبودی (در میان عصب و دماغ ) هر اندامی ک