بشکوللغتنامه دهخدابشکول . [ ب َ / ب ِ ] (ص ) بژکول . بشکولی . مرد جلد و چست و چابک . (برهان ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرا) (آنندراج ). مرد جلد و چست . (فرهنگ نظام ). مرد جلد. (شرفن
بشکولفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. چابک؛ چالاک.۲. کاری؛ زحمتکش.۳. حریص: ◻︎ هرچه یابی وز آن فرومولی / نشمرند از تو به بشکولی (عنصری: ۳۷۰).
بشپوللغتنامه دهخدابشپول . [ ب ِ ] (ص ) پریشان و پراکنده باشد. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). پراکنده شده . (ناظم الاطباء) (شعوری ج 1 ورق 205). || پراکنده کننده را نیز گویند. (ب
بشپولیدنلغتنامه دهخدابشپولیدن . [ ب ِ دَ ] (مص ) پراکنده کردن و پریشان کردن . (ناظم الاطباء) : آن گیسوی مشکبار خوش بشپول وان چرخ گهرفشان چودریا کن .شرف شفروه (از جهانگیری و انجمن آر
بشپوللغتنامه دهخدابشپول . [ ب ِ ] (ص ) پریشان و پراکنده باشد. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). پراکنده شده . (ناظم الاطباء) (شعوری ج 1 ورق 205). || پراکنده کننده را نیز گویند. (ب
بشپولیدنلغتنامه دهخدابشپولیدن . [ ب ِ دَ ] (مص ) پراکنده کردن و پریشان کردن . (ناظم الاطباء) : آن گیسوی مشکبار خوش بشپول وان چرخ گهرفشان چودریا کن .شرف شفروه (از جهانگیری و انجمن آر
بشخولیدنلغتنامه دهخدابشخولیدن . [ ب ِ دَ ] (مص ) شخولیدن . الصفیر. (تاج المصادر بیهقی ). بشخلیدن . سوت زدن . سوت کشیدن . || صفیر. بشخول . (یادداشت مؤلف ).
بشکولیلغتنامه دهخدابشکولی . [ ب َ ] (اِ) پشکولی . در مؤید الفضلاء و برخی از لغت نامه ها بصورت لغت مستقلی آمده در حالی که یای آن بنا بر شاهدی که نقل کرده اند یای وحدت است و لغت مس
بشکولیدنلغتنامه دهخدابشکولیدن . [ ب َ / ب ِ دَ ] (مص ). حریص بودن در کارها. (برهان ) (ناظم الاطباء) (از سروری ) (مؤید الفضلاء). آزور بودن در کارها . رجوع به شعوری ج 1 ورق 186 شود.